تبليغاتX
 تو تنها نیستی
 

به دنبال زندگی بهتر

 

.

چند روز  پیش  در یک مهمانی  کودکی را دیدم  که  شبیه  هیچکس نبود شبیه  دیگر کودکان نبود  اهالی

مهمانی از  ترس کودک زره پوشیده بودند  از خودشان و بشقاب غذایشان  محافظت میکردند  همه  مراقب

بودند  که هدف  فحش و ناسزای کودک قرار نگیرند  . کودک ۵ سال داشت و  به شدت دلش میخواست

با همه بازی کند و همه به او توجه کنند   همه  او را کودکی لوس و نفرت انگیز  میدانستند  و با مادرش

همدردی میکردند.... مادر  گوشه ای نشسته بود  و  از شیطنت و ناسزا گویی و بی ادبی کودک  شکایت

می کرد  و متذکر  میشد  که این فرزندی  نبود که انها می خواستند   از پادرد و بی حوصلگی مینالید از

اینکه  از یک  فرزند  پرصدا و خرابکار به ستوه امده .....  من اما  دیدم که  این کودک  فقط به دنبال

جلب توجه است  و به دنبال محبت  وقتی کسی بهش لبخند  میزد و  به بازی دعوتش میکرد بسیار  ارام

و مهربان بود....گذشت...پرسیدم و پرسیدم.....

 

پدر و مادر  واقعی کودک  به دنبال  یک زندگی بهتر برای  فرزندشان بودند  به دنبال خانواده ای  که

کودک را خوشبخت کند  پس   بعد از به دنیا امدن  انرا  سپرده بودند به این خانواده  که  بیش از ۴۰ سال

سن داشتند و کم و بیش  پولدار بودند.....  انها رفتند و  احتمالا  خوشحال بودند که کودکشان خوشبخت و

سالم خواهد بود...  اصلا در مورد انها قضاوتی نمیکنم!!

و حالا  مادر جدید   فرزندش را دوست داشت اما حوصله بازی و حرف زدن نداشت  حوصله   مادری

کردن نداشت  برایش  لباسهای  گرانقیمت  میخرید ولی  نمیتوانست  در اغوش بگیرد و برایش  کتاب

بخواند  پدر جدید خوشحال بود که  شناسنامه اش  خالی نمانده  و  برای کودک  خوراکی و اسباب بازی

میخرید  ... ولی هر دو  بیشتر از این خسته بودند که بتوانند  با کودکی ۵ ساله کنار بیایند   .........

من مثل  بقیه از کودک متنفر نیستم  از فحشها و  داد و گریه هایش  بیزار نیستم   مثل همسایه ها

نفرت انگیز  نگاهش نمیکنم   فقط  فکر میکنم ایا  واقعا  خوشبخت است؟؟  و چقدر مسیرش طولانی و سخت

بوده  برای رسیدن به خوشبختی.... مادر جدید خسته است  بی حوصله و پر از سوال  و کودک فقط به

دنبال اغوش گرم   است  دلش میخواهد حتی گاهی تنبیه شود  گاهی  عاشقانه مادرش را ببوسد 

 نه اینکه فقط صاحب   لباس و خوراکیهای گرانقیمت...باشد.

 

این خاطره کاملا شخصی بود و شاید هم خسته کننده  ببخشید اگر خوب ننوشتم.....ببخشید اگر  تند  و زیبا

ننوشتم اینقدر تحت تاثیر  این اتفاق   قرار گرفتم که .... فقط خواستم حرفهای   دلم رو براتون بگم


با ربط  یا بیربط ؟ :

 

به حضور ما  حتی اگر با یک شاخه گل باشد  نیازمندند  . نیازمند کمکهای  غیرنقدی و نقدی شما و حتی  نیازمند نیروهای  داوطلب و  تحصیلکرده

مراکز  نگهداری از معلولین و توانبخشی معلولین

مرکز بچه های آسمان (2)/ نشانی: رودبار قصران، بعد از دوراهی اوشان، روبروی اورژانس/ کدپستی:33431 / تلفن:26521078-26520775

خیریه عمل (شبانه روزی)/ نشانی: زعفرانیه، خ آصف، خ ساسان، خ شهید میرزایی، پ 50 / کدپستی:1987615753 / تلفن:22411667-8

مرکز بچه های آسمان (1)/ نشانی: قیطریه، خ برادران شهید سلیمانی، خ طاهرشریفی منش، خ شهید صابری، پ 3 / کدپستی: 1935834341/ تلفن:22247799-800-22209126

مرکز رشد/ نشانی: ازگل (بلوار ستاد نیروی زمینی)، خ کامران، گلستان دوم، پلاک 9، بلوار ستاد نیروی زمینی/ کدپستی: 1696845311/ تلفن:22444220

مرکز مهر مادر/ نشانی: مهرشهر، بلوار ارم، خ افشار، پ 10/ کدپستی:3186653133 / تلفن:0261-3304788


 

نوشته شده توسط نیلوفر در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 ساعت 21:33 موضوع | لینک ثابت


تقویت و نشاط روح

 

 

هر جا  قدم  میگذارید بذر عشق بپاشید  قبل از همه در خانه خودتان

به  فرزندان خود  به همسر و شوهر   و به همسایه خود   عشق

بورزید..نگذارید کسی به سوی شما بیاید  مگر انکه وقتی ترکتان می کند

خوشحالتر و امیدوارتر باشد .  نشانه بارزی از محبت خدا باشید  محبت را

در چهره   چشمها   لبخند و سلام گرم خود به دیگران هدیه  دهید.

 

(مادر ترزا)

 ..............

 

.....

کودکان  انگونه  زندگی میکنند که  می اموزند :

 

اگر کودکان  با انتقاد و سرزنش زندگی کنند

یاد میگیرند ایرادگیر باشند

اگر با ترس زندگی کنند

یاد میگیرند  بیمناک باشند

اگر با تمسخر زندگی کنند

یاد  میگیرند خجالتی باشند

 اگر با صبر  زندگی کنند

می اموزند شکیبا باشند

اگر با صداقت و  عدالت زندگی کنند

می اموزند  که حقیقت و عدالت  کدام است

اگر با شناخت زندگی کنند

می اموزند که هدفمند باشند

اگر با تحسین  زندگی کنند

می اموزند که قدردان باشند

...

بالاتر از عشق چیه؟ تا حالا فکر کردی؟

......

ارزوهای   ویکتور هوگو برای  شما

 

(ویکتور هوگو)

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!


 

نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 15:42 موضوع | لینک ثابت


 

 

 

 

خاطرم  نیست تو از بارانی  یا که

از جنس  نسیم  هر چه هستی

گذرا نیست هوایت

فقط اهسته بگو

با دلم میمانی..


 

نوشته شده توسط نیلوفر در سه شنبه سوم آذر 1388 ساعت 21:30 موضوع | لینک ثابت


نامه ای به ان دنیا

 

 

سلام. امشب دلم برایت تنگ شد  گفتم برایت نامه ای بنویسم  زنگ که

نمیزنی   به خوابم هم  نمی ایی پس  نامه ام را بخوان  پریسا جان  دقیق

یادم نیست  اواخر مرداد بود یا  اوایل شهریور انروز که رفتی  هوا گرم بود و

همه شور و شوق مدرسه رفتن داشتند  تو هم اماده بودی  لباس نو هم

خریده بودی  منتظر بودی تا زودتر مرخص شوی . ولی ناگهان تصمیم

گرفتی پر بکشی  خاله جان   حالا که نیستی  بگذار برایت بگویم که دنیا

هنوز همان رنگ است  مردم همان شکل و  زندگی مثل سابق خیالت راحت

چیزی نیست  که جالب باشد  همه چیز مثل قبل  فقط هوا سرد شده زیاد

نه ولی مردم   کاپشن میپوشند  نه نه  اینقدر سرد نشده که  اون کاپشن

صورتی  گرمت را بپوشی  ..حالا تو بگو ان دنیا چه خبر  چندتا دختر بچه مثل

تو انجا هستند   پریسا جان نامه ام را بخوان حالا ۱۰ ساله هستی باید نامه نگاری

را یاد بگیری نوشتن را و  ....میدانی ارزو داشتم هنرمند شوی بنویسی و

زیاد بخوانی  . اینجا خبر خاصی نیست . جز  دلتنگی من.......


 

نوشته شده توسط نیلوفر در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ساعت 3:9 موضوع | لینک ثابت


جومونگ ما رو خوشحال کرد

 

 اون  روزها  که زیاد هم  دور نیست همین  ۲ ماه پیش   وقتی  میرفتم  بیمارستان  برای 

ملاقات  اون روزها که   فقط  منتظر تاریخ   مرخص شدن بودیم    اون روزها  که

 بیمارستان  و دکترها  به نظرم وحشتناک  نبودند  به هر زحمتی بود  هر روز خودم

رو  به پریسا می رسوندم  و به  عنوان همراه  یا  ملاقات کننده چند ساعتی  پیشش  بودم

فضای  دلگیر و غمبار بیمارستان  رو  با تمام وجود  احساس می کردم   بچه ها حوصله

نداشتند   توان نداشتند  به راحتی شاد  نمی شدند  که البته  دکترها میگفتند  از  اثرات

دارو و درمان  است  ولی واقعا  از  دیوارها  غم میبارید

تنها  تفریح  بچه های  بستری  تلوزیون بود   اونهم  بعضی از برنامه ها   اون روزها  تنها

برنامه ای  که  تمام بچه ها  به همراه مادران   می دیدند  سریال  جومونگ بود  این بچه ها

با چه  ذوق و  علاقه ای  منتظر بودند سریال شروع شود   با شروع شدن   جومونگ  از

شیمی درمانی و کج  خلقی  بچه ها  خبری  نبود

وقتی جومونگ  شروع میشد  زنگ  میزدم  بیمارستان   که  یکوقت  نکنه  تلویزیون  اتاق

پریسا خاموش باشه  و نبینه........هیچکس باورش  نمیشه  ولی جومونگ  اون روزها

دوست  بچه های رنجور  سرطانی بود...و تنها سریالی بود  که  نگاه  میکردند   نمیدونم

دیدن  جومونگ  از  تلویزیونهایی  که به سقف چسبیده  همراه با مادری که چشمانش 

اشکبار است   چه  مزه  یا بهتر بگم چه حسی دارد......

 

حالا  شما جای من

 

وقتی میشنوید  جومونگ به ایران امده   و با بچه های   سرطانی از نزدیک دیدار کرده چه

حسی  بهتون دست میده  ؟!  اگر پریسا زنده بود  .نه...دیگه احتیاجی نداره به دیدن کسی.....

پریسا  ببین  جومونگ دوستانت را خوشحال کرد

پریسا جان هنوز هم در خوابم  منتظرم  بیدارم کنند و  ببینم تو مرخص شدی


 

نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 0:43 موضوع | لینک ثابت


پناهگاه حیوانات

www.cal.ir

 

اینجا پناهگاه است. خانه ما .  اینجا  از ما نگهداری می کنند  ما را از خیابانها و ماشینها و گرما و سرما

حفظ می کنند   به ما غذا میدهند   و خیلی از کسانی که  دوستدار خدا  و افریده ها یش  هستند   هم کمک

میکنند .  اینجا را چند خیر  با کمک هم ساخته اند  تا ما حیوانات  گم شده  و بی خانه را نجات دهند .اینجا

کسی نیست   به ما سنگ بزند   و میتوانیم غذای گرم  بخوریم . ادمهای اینجا  بدون هیچ چشمداشتی  به ما

 کمک می کنند   اگر مریض باشیم  ما را  درمان میکنند ..  اینجا  توسط مهربانترین  ادمهای  دنیا ساخته

شده  از وقتی اینجا ساخته شده  ما از کشته شدن  از لگد  و داد و بیداد عده ای  راحت شده ایم  حالا برای

خودمان خانه ای داریم  با دامپزشک با اب و غذای تمییز..... و شما هم  به انها کمک کنید به انها که  نه 

 به ما کمک کنید.ما  زمانی دوست شما  زمانی نگهبان شما و زمانی  مراقب و مواظب  خانه و خودتان

بودیم  پس  با ما بیرحمانه برخورد نکنید   حداقل   اگر ما را نمی خواهید  به هشتگرد برسانید   به

پناهگاهی  که این  انسانهای مهربان  برای ما درست کرده اند   . ما هم  مخلوق  خدا هستیم   مثل شما..

ما  حیوانات  را هم  خدا افریده  پس دوستمان دارد    ما نجس و ناپاک و الوده نیستیم  ما حیوانات هم

حق زندگی داریم  ما هم  مخلوقیم اما شما که اشرف مخلوقات هستید  با ما حیوانات چطور برخورد میکنید؟

www.cal.ir

 

این  مرکز نخستین مرکز  نگهداری از حیواناتبی سرپناه و اواره . در هشتگرد است و توسط     عده ای

انسان نیکوکار ساخته و اداره میشود   سخت نیست اگر حداقل به سایتشان سری بزنید .......

سایت این مرکزwww.cal.ir/

.......

 

 

 

یاد  از ان سگ

که درون  نگهش  یک جهان مهر  و وفا پنهان داشت

در  شب  سرد زمستان 

در کنار کوچه

چه غمین ناله خود سر  میداد

و چه   غمگین روزی کودکان سنگ به دست

چوب به دست در پی  او

او دوان  ناله کنان   زوزه کشان

من به  خود میگفتم   سگ ولگرد

به خدا  میبرد یک روز  پناه  و

از  او  میپرسد

این  همان  اشرف  مخلوقات است؟

وخدا.......

سگ  ولگرد  شبی   رفت و نیامد  هرگز 

شاید او رفت به دیدار خدا.........

 

این همان اشرف  مخلوقات  است؟!

 

 

...

 

 کانون دوستداران حیواwww.cal.ir/نات در سال ۱۳۸۲ توسطکانون دوستداران حیوانات در سال ۱۳۸۲ توسط فاطمه معتمدی با فاطمه معتمدی با هدف حمایت از محیط زیست و حیوانات و انجام فعالیت های اجتماعی و فرهنگی تشکیل شد. همکانون دوستداران حیوانات در سال ۱۳۸۲ توسط فاطمه معتمدی با هدف حمایت از محیط زیست و حیوانات و انجام فعالیت های اجتماعی و فرهنگی تشکیل شد. همکاری با ارگان های دولتی و انجام مطالعات زیست محیطی و ارائه اطلاعات بدست آمده به مراجع مربوطه در مورد مسائل مربوط به حیوانات نیز در برنامه های این گروه قرار گرفت.
این کانون نخستین مرکز خیریه نگهداری از حیوانات بی سرپناه ایران را در سال ۱۳۸۳ در دشت های وسیع شرقی شهر جدید هشتگرد راه اندازی کردکاری با ارگان های دولتی و انجام مطالعات زیست محیطی و ارائه اطلاعات بدست آمده به مراجع مربوطه در مورد مسائل مربوط به حیوانات نیز در برنامه های این گروه قرار گرفت. کانون دوستداران حیوانات در سال ۱۳۸۲ توسط فاطمه معتمدی با هدف حمایت از محیط زیست و حیوانات و انجام فعالیت های اجتماعی و فرهنگی تشکیل شد. همکاری با ارگان های دولتی و انجام مطالعات زیست محیطی و ارائه اطلاعات بدست آمده به مراجع مربوطه در مورد مسائل مربوط به حیوانات نیز در برنامه های این گروه قرار گرفت.
این کانون نخستین مرکز خیریه نگهداری از حیوانات بی سرپناه ایران را در سال ۱۳۸۳ در دشت های وسیع شرقی شهر جدید هشتگرد راه اندازی کرد
این کانون نخستین مرکز خیریه نگهداری از حیوانات بی سرپناه ایران را در سال ۱۳۸۳ در دشت های وسیع شرقی شهر جدید هشتگرد راه اندازی کرد


 

نوشته شده توسط نیلوفر در پنجشنبه دوم مهر 1388 ساعت 22:16 موضوع | لینک ثابت


.................

 

 

 یعنی پارسال  برای ما مقدر کردند  که از امسال باید بدون پریسا باشیم و در  تقدیر پریسا نوشتند

که  احیا امسال زنده نباشد  نوشتند فقط  ۹سال و چند ماه  و نوشتند ...... کسی هست که دلش  به

اندازه من  شکسته و غمگین باشد......... هیچ سالی به اندازه امسال تنها و دلشکسته نبودم

 

 

 

 

 

برای اولین بار  است  که  اینطور  از تو  بیخبرم   به  تلفن  نگاه میکنم  شماره ات  نیافتاده

به  موبایل نگاه  میکنم   پیامی از جانب تو  نیامده  کسی نیست که حتی  بتوانم حالت  را  از

او بپرسم  واقعا خوبی ؟؟     انجا که هستی دلتنگی نمیکنی؟

 

دیروز شنیدم  در دفتر خاطراتت   نوشته بودی : خدایا  منو شفا بده  تا مادرم و دیگران را

اذیت نکنم   خدایا منو شفا بده  تا دیگر  با سری  بدون مو  به مدرسه  نروم  خدایا......

پریسا جان   خاله  دلش برایت  تنگ شده   خاله طاقت دوری  تو را ندارد   بس نیست ؟؟

به اندازه کافی  از حال و روزت  بیخبر بودم   از خواب بیدارم  کن بگو  که زنده هستی..

بگو همه دروغ بود. . پریسا جان  بیا  میخواهیم  دوتایی  فقط دوتایی   بریم پارک و بخندیم

بریم بستنی بخریم  و شاید هم  رفتیم سرزمین عجایب   اگر قول بدی  غذایت را تموم کنی

پریسا جان   اول مهر نزدیک است  اماده باش  با هم دوباره ریاضی کار کنیم  کیف و کفش

بخریم   پریسا جان   چرا خاله به تو نگفت چقدر دوستت دارد  چرا مهلت ندادی بگویم  بخدا

زود بود  پری جان  این دفتر خاطراتت کجا بود که حالا پیدا شده .. پری جان  من را میبینی ؟

 

پری جان  انجا که هستی  غذایت را  تا اخر بخور  میوه و سبزیجات یادت نره نزار  عصبانی بشم

 

بستنی و شکلات زیاد نخور  دوایت سر ساعت  و ویتامین و شربتهایت به موقع   جلوی کولر

نشینی خاله ..... 

 پریسا  چقدر دوستت دارم   پریسا به تمام کسانی که تو دوستشان داری  حسودی

میکنم ولی  نگو به هیچکس  نگو  خاله حسود است خاله زودرنج است 

 

پریسا  انجا که هستی بپرس  واقعا سرطان یعنی چه ؟   بپرس خاله هم  با سرطان می اید ؟......

پریسا   دلم برایت  تنگ شده   پریسا  عکسهایت  اینجاست         داری نگاهم میکنی

واقعا پریسا رفت ؟؟  نه  چه کابوس بدی  تو زنده ای  تو زنده ای 

لعنت به  ما اگر تو را زیر خاک کرده باشیم


 

نوشته شده توسط نیلوفر در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 2:16 موضوع | لینک ثابت


ترانه مرگ

 

 

دوستان  خوبم   دوستانی که وقت و بی وقت  به وبلاگها و  سایتهای شما سر میزدم .

 دوستان  عزیزی

 

که  یا دختر بودید  یا پسر یا هنرمندی مشهور  یا جوانی عاشق  یا  از نزدیک مرا میشناختید یا اصلا مرا

ندیده بودید :

 

 

 دوستان من   دیگر  برای  پریسای ۱۰ ساله  من دعا نکنید.  دیگر به حالش دل نسوزانید.... پریسا  رفت

 

پریسا رفت........

 

 

خسته شد   از این دنیا  از این ادمها   از این بیماری.  پریسا  رفت  برای همیشه رفت  پیش خدای خودش

 

 

عروسکهایش را نبرد    مانتو  جدید    و کیف مدرسه اش را نبرد    حتی با ما خداحافظی هم نکرد . زود

 

 

رفت  انقدر زود    که فرصت  نکردم  برای اخرین بار  ببرمش  پارک    برای اخرین بار  برایش  بستنی 

 

 

بخرم   برای اخرین بار   دستان کبودش را   ببوسم  و  برایش  سوپ  درست کنم  ...این سرطان

چیست؟

 

 

نه   اشک نریزید    پریسا از دستها  و پاهای کبود خسته شده بود ....از سرم  و قرص  و  بوی غم

 

 

 بیمارستان  خسته  شده بود    از فقر خسته شده بود .. شاید از من  خاله نیلوفر هم خسته شده  بود ...

 

 

    نمیدانم الان روی کدام ابر نشسته .. ؟

 

 

 

با  کدام فرشته در حال صحبت  است  و چه   میگوید؟؟

 

 

 کاش  از من هم بگوید   کاش  انجا از  خاله اش هم بگوید  کاش    در انجا   تنها نباشد  

 

 

پریسا  زیبا بود  بسیار زیبا    تحمل این را نداشت که موهایش  بریزد   تحمل  شیمی درمانی نداشت.

 

 

پریسا  موهای بلندی داشت   فرفری  صورتی زیبا   زیبایی پریسا  اشک  پرستارها را در میاورد .

 

 

 

 

پریسا  ۲ تا ارزو داشت    یکی اینکه روزی پدرش ماشین بخرد     و  روزی هم خودش معلم شود

 

 

من نمیدانم  !   خاک چطور  میتواند پریسا را در اغوش بگیرد؟ !    ! خاک سرد است    بیرحم است 

 پریسا

 

تنها میترسد 

   از تاریکی میترسد  از  مرگ تصوری   ندارد    ....  چند روز  پیش  تولد   ۱۰  سالگیش  بود.

 

شمعهایش   را با هزاران  ارزو فوت  کرد 

 

 

 

  نیمکت مدرسه اش خالی میشود .....   دوستانش منتظر هستند  تا با هم خاله بازی کنند 

 

 

 چادر  نماز گل گلی  جشن تکلیفش  را نبرد       کفشهای صورتی و  لاک ناخنش  را نبرد......... 

 

از  چهارشنبه  ۷ صبح  فقط ترانه مرگ را میشنوم  .  چهارشنبه ۷ صبح

 

 

ترانه مرگ کاش برای کودکان ۱۰ ساله نبود  .

 

برای من دروغ بود   رفتنش  نفس نکشیدنش   دیگر نیامدنش  برایم  همه دروغ بود 

 

 پس مثل همیشه

به ملاقاتش رفتم      تختش کنار  پنجره بود  اما خالی  ... همه چیز مثل همیشه در اتاق بود  جز پریسا

 

 

کم کم  باور میکنم .......... پریسا نترس به زودی منهم می ایم     پریسا   انجا که  هستی چند تا  کودک

سرطانی هست؟؟

 

 

پریسا   انجا دوست هم  پیدا کردی ؟؟     به دکترها    کلک  زدی پریسا   از سرم و قرص  فرار کردی

 

 

 خاله چی ؟    پری  مبادا  خاله پیدا کنی  انجا  ...  من  حسودی میکنم.

 

مبادا  انجا  فکر کنی  خاله به  یادت  نیست   مبادا  دلت بگیرد   پریسا  مبادا   فکر کنی  این  دنیا ارزش 

 

ماندن  داشت   پریسا  مبادا  فراموش  کنی  چقدر دوستت  دارم    چقدر  به یادتم...

 

 

پریسا  مگر قول  نداده بودی  خاله  که پیر شد   دکتر ببریش   تنهاش  نزاری.......

 

 

پریسا  خیلی زود  رفتی    سرطان  بهانه بود    تو فرشته بودی.......  با  ما چه کردی ؟؟

 


 

نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت 22:16 موضوع | لینک ثابت


و اینبار هم یک خاطره

 

 

 

پسری که فکر میکردند کوچک است  پسری که نابینا بود  اما می دید:

داستان نیست  خاطره است که  نمیدانم  میتوانم به خوبی بیانش کنم یا نه  زندگی پسری  کوچک

است  که حالا دوستانش  تعریف میکنند. دوستان ۱۰ ساله اش . دوستانی که همزمان  با او در بیمارستان بستری بودند

سرطان تمام بدن او را گرفته بود و حالا منتظر چشمانش بود....بله تخلیه چشمانش

۵ یا ۶ سال بیشتر نداشت  انقدر رفت و امد تا  اخر مجبور شد  روزی  چشمانش را به سرطانش هدیه

دهد  ولی باز هم  همان پسر  زیبا و مهربان سابق بود  و بسیار نگران بقیه .. دیوارها را با دستانش

 لمس میکرد  به تک تک اتاقها سر میزد و حال دوستانش را میپرسید  برای همین  مشهور شده بود.

 در بیمارستان.....

به همه سر میزد به اتاقها سرک میکشید  و  صدایش انگار در گوشم پیچیده  :

مامان  پری  دیشب پری  تب داشت حالش خوب شد؟ ؟ پری  خودش اینها را میگوید اما به درستی

نمیداند  الان دوستش کجاست و اصلا چرا بی خداحافظی رفت.!!

 یکروز دیوارها را لمس کرد و رفت  اما

برای همیشه  به جایی که نیازی به چشم نداشت نیازی  به دیوار سفید بیمارستان  نداشت..

رفت اما دوستانش هنوز نمیدانند  که کجا رفته  و ناگهان چرا دیگر نیامد  برای  احوالپرسی .؟!

حالا که  این خاطره  را مرور میکنم با خودم میگویم   ایا دلش برای اتاقهای دلگیر و

غمبار بیمارستان تنگ خواهد شد ؟ ایا از ان بالا ما را می بیند ؟ مادرش حالا چه میکند؟؟ 

او  می دید ما فکر میکردیم نمیبیند  بزرگ بود ما فکر میکردیم  کوچک است ....

 

ببخشید  خیلی سعی کردم اسامی را نگویم  و ببخشید اگر با این خاطره  شما را غمگین کردم

 حالا دوستانش  چند سال بزرگتر شده اند و تقریبا

همه به یادش هستند .

 

 ...............................

گفته بودم در  نوشته قبلی  برای پری دعا کنید  خواستم یادی کنم از دوستش که حالا نیست...


 

نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 ساعت 21:43 موضوع | لینک ثابت


و اینبار یک خاطره

 

 به دستانم اعتماد کن

ندیدی که چطور  سرد می شوند

بدون لبخندت

 

 

 

 

اولین بار که دیدمش برایم عادی بود  مثل تمام کودکان بهزیستی. مثل  بقیه بچه های

محک.۹سال بیشتر نداشت  ارام بود و مثل تمام همسن و سالهای خودش عاشق

عروسک و کارتون و رنگ صورتی بود  مادرش گفت ۲سال است که از بیماری

سرطان رنج میبرد . با خودم عهد کرده بودم  که دیگر دل نبندم  به دیدار این

بچه ها بروم اما  عادی باشم   به قول خودم  وابسته نشوم کم مشکلات نداشتم خودم

اما باز هم نشد  کم کم حال و روزمان عوض شد  خاله گفتن و گردش رفتن های

۲ نفره به جایی رسید که جزئی از زندگیم شد  و حالا همه این را میدانند. بسیار

دوستش دارم و تنها مونس من است..... حالش خوب

بود یعنی بد نبود تا هفته  پیش  ناگهانی رخ داد و دوباره این بیماری لعنتی خودش

را نشان داد و اینبار بدتر از همیشه . چرا؟ این بچه ها چه گناهی دارند؟

تب و به دنبال ان چند روز بیهوشی و من مانده ام سرگردان در انتظار

خبری .....این روزها هر روز به بیمارستان می روم و بیشتر عذاب میکشم

.........

این بچه ها  این کودکان  به چه جرمی باید اینقدر درد بکشند؟ باور کنید

بیشتر خانواده هاشون توانایی خرید داروهای گران و تهیه غذاهای مقوی

و مفید را ندارند  باور کنید که سلامتی بزرگترین نعمت خداست ....

این روزها

از کتابهای درسی از تجارب شخصی از نصایح دیگران

کمال استفاده را میکنم برای  مقاوم بودن و توانایی صبر

........

برایم بسیار عزیز است  برایش دعا کنید


 

نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 ساعت 21:33 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting